تبليغاتX
جزیره
 

  با الهام از الهام :

 

  ــ هی ، هوای دلت را داری؟

 

  ــ نه ، دلم هوایی شده .

 

 پ.ن : آخرین بهانه هم برای نخندیدن از بین رفت ، دندانپزشک دندانم را درست کرد ، سفید سفید.

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مهر 1386ساعت 11:40 توسط پریسا |

 

 

  از تمام ادبیات و آرایه هایش تو فقط کنایه را آموخته بودی ، انگار .

 

  پ.ن: کسی که حقیقت را نمیداند ابله است و کسی که آن را پنهان میکند جنایتکار. ( برشت )

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 14:47 توسط پریسا |

 

  - مامانی راسته که میگن اگه مژه ی آدم بیفته و آرزو کنه ، آرزوش برآورده میشه؟

 

 ـ اره عزیزم ، میگن دیگه.

 

 ــ یعنی ساراکه همه ی مژه هاش افتاده ،همه ی  آرزو هاش برآورده میشه؟

 

 این بار مادرش سرش را برگردادند و به تخت خالی سارا کوچولو نگاه کرد که برای شیمی درمانی برده بودنش.

 

 ــ مامان .. . . .  ؟؟

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 2:17 توسط پریسا |

 

 چه بی دوامند لبخند هایمان

 کاش خدمات پس از فروش داشت

 حداقل.

 

 پ.ن: امروز یکی رو دیدم خاطراتشو مینوشت میداد دوستش(داف،َعشق،bf،دوست پسر ،یا هرچی ... چه فرقی

 میکنه؟ ) بخونه ، خوشمان آمد.

 

تکلمه : یکی از ما داره تو عشق خیانت میکنه

                                                             داره دستاش به یه دست دیگه عادت میکنه ( عصار میخونه )

                                                      ؟!؟!؟

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 13:33 توسط پریسا |

 

 + من حتی نمیتونم انتخاب کنم سفید رو بیشتر دوست دارم یا سیاه

 همیشه میگم خاکستری

 اونوقت برگشته ازم میپرسه دوسم داری یا نه؟

 

 

 

 پ.ن : خدایا من که چیز زیادی نخواستم ، فقط یه اپسیلون اراده 

 پ.ن : خوابم میاد.

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 16:23 توسط پریسا |

 

  ق.ن:جزیره ، برابر اصل

 

 همیشه ترجیح میدادم سرما بخورم تا اینکه گرما رو تحمل کنم ،

 حالا هم ترجیح میدم دستام در نبودن دستات سرما بخورن تا اینکه خودت تمام وجودم رو بسوزونی.

 

پ.ن : عاشقانه های بی صاحاب...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 20:5 توسط پریسا |

 

 پ.ن :     در راستای این نوشته ی خرمگس :

 

 آدما یه دسته بیشتر نیستن همشون میخوان سوء استفاده کنن ، حالا یه عده موفق میشن و یه عده نه.

 

 پ.ن : دوستان من کجایند؟ روزهاشان پرتقالی باد. سهراب

 

 پ.ن : کاش یکی بود که همه چی رو میدونست و بهم میگفت چی کار کنم...

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت 21:42 توسط پریسا |

 

  تو را فراسوی مرزهای تنت دوست میدارم...

.

.

.

 فکر کن ، پسره از این سوسول های ابرو برداشته تو کافی شاپ تنگ و تاریک در حالی که دستاش

آزادانه بدن معشوقش را در آغوش میکشد تو چشمایی که زیر هفت قلم آرایش پنهان شدن نگاه میکنه و این

 شعر شاملو رو میخونه.

 

پ.ن: کجایی آیدا .......

 

 پ.ن: نگفتن تمام حقیقت همان دروغ گفتن است منتها کمی کثیف تر.

+ نوشته شده در شنبه هفتم مهر 1386ساعت 2:47 توسط پریسا |

 

    همیشه انقدر از آغاز میترسیدم که هنوز شروع نکرده همه چی تموم میشد.

 

   پ.ن: خدایا ، میشه لطفا دکمه Restart رو فشار بدی؟

+ نوشته شده در سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 3:8 توسط پریسا |