تبليغاتX
جزیره
    

    ـ پس میخوای بری دیگه ؟؟

    ـ اره میرم ، ولی اگه گم شدم بر میگردم .

    ـ پس برو گمشو ... !!!

 

 پ.ن : هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن حتما باید رفت

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 13:20 توسط پریسا |

 

     یکی بود یکی نبود.

    حالا تو کدومی؟

     اونی که بود یا اونی که نبود؟

 

  پ.ن : من از مصاحبت آفتاب میایم ، کجاست سایه؟

  پ.ن : لائو هم رفت !!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386ساعت 1:39 توسط پریسا |

 

   دستانمان غریبه اند با هم

  و

  بوی پاییز هم که میاید

  دلم هوایت را میکند ـ بدجور ـ

  .

  .

 کاری بکن

 

 پ.ن : و امتداد خیابان غربت او را با خود برد.

 

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:1 توسط پریسا |

 

  ـ دست چپته.

 ـ گل یا پوچ؟

 ـ چه فرقی میکنه؟

 ـ اگه گل بود من میرم ، پوچ بود تو .

 ـ پس فرقی نمیکنه .

 

 

  پ.ن : نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 10:38 توسط پریسا |

 
  ديروز بالاخره يك دل سير گريه كردم
  

     .

     .


    جات خالي...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386ساعت 11:11 توسط پریسا

 

  هنوز مانده ای در این همیشه های دروغین؟!؟

  مراقب باش، انگشت های هیس ما را نشانه گرفته اند.

 

 

پ.ن: یکی از بچه های قدیمی رو چند روزه میبینم ، امروز برگشت گفت تو چرا اینقدر گرفته ای، ناراحتی   ؟

 بهش گفتم خوابم میاد

 گفت یعنی همیشه خوابت میاد؟!؟

 فقط لبخند زدم

 ا.ر : گاهی ـ فقط گاهی ـ هوس میکنم کسی هم من رو دوست داشته باشه.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 3:10 توسط پریسا |

 

   راه اهن ، ترمینال

  اینجا انچنان بوی غربت میدهد

  که حتی

  تو هم غریبه میشوی

 

 

 پ.ن: حتی حوصله گریه کردن هم ندارم ، این روزها

 

 

+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور 1386ساعت 10:21 توسط پریسا |

 

   ـ هیچوقت از هیچی مطمئن نباش.

  ـ مطمئنی؟

  ـ اره !!!

 

  پ.ن:با عشق زمان فراموش میشود و با زمان عشق ( نمیدونم جمله مال کیه)

 

  پ.ن:جدیدا هیچکس تحویل نمیگیرد،رسما

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 10:17 توسط پریسا |

 

     جات خالی...

     امشب دلم گرفت،ییهو.بدجور .

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 2:9 توسط پریسا

     

       میدانم که میدانی سعی نکن پنهان کنی

        پ.ن:دارم فراموش میکنم که فراموشکار خوبی نیستم،به یادم نیاور لطفا،هیچ چیز را.

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 20:35 توسط پریسا |

 

ـ شنیدم شوهرتون چند سال پیش فوت کردن،خرج بچه ها رو از کجا میارین ؟

ـ کار می کنم،فروشندگی.

ـ چه خوب.چی میفروشین؟

ـ خودم رو.

 ـ ....

 

پ.ن: در این سرای بی کسی ، کسی به در نمیزند

 

+ نوشته شده در شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:38 توسط پریسا |

 

  لابد دارند از اولین ملاقات شان حرف می زنند و یا از اولین شب شان.بدون شک دارند از یک اولین حرف  میزنند

چون دارد به اخرینش نزدیک میشود.

                                                                               از : ( میرا ) نوشته ی کریستوفر فرانک

 

  پ.ن: چیزهایی که میشنوی و نصف چیزهایی رو که میبینی باور نکن

   پ.ن: همچنان نفس میکشم

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 18:30 توسط پریسا |

   

     بیمارستان امدادی

     بوی خون جاریست

      دست.پا.سرنگ.

     خون

    دست  برنمی دارد از سرم این حس مبهم

    سرم را برمیگردانم

   انگار معده ام تمام بو ها رو بلعیده بود

 

   پ.ن:چشمانت با من میگویند که فردا روز دیگریست

+ نوشته شده در جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:39 توسط پریسا |