ـ پس میخوای بری دیگه ؟؟
ـ اره میرم ، ولی اگه گم شدم بر میگردم .
ـ پس برو گمشو ... !!!
پ.ن : هر رفتنی رسیدن نیست ولی برای رسیدن حتما باید رفت
یکی بود یکی نبود.
حالا تو کدومی؟
اونی که بود یا اونی که نبود؟
پ.ن : من از مصاحبت آفتاب میایم ، کجاست سایه؟
پ.ن : لائو هم رفت !!!
دستانمان غریبه اند با هم
و
بوی پاییز هم که میاید
دلم هوایت را میکند ـ بدجور ـ
.
.
کاری بکن
پ.ن : و امتداد خیابان غربت او را با خود برد.

ـ دست چپته.
ـ گل یا پوچ؟
ـ چه فرقی میکنه؟
ـ اگه گل بود من میرم ، پوچ بود تو .
ـ پس فرقی نمیکنه .
پ.ن : نه ، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمیرهاند.
.
.
جات خالي...
هنوز مانده ای در این همیشه های دروغین؟!؟
مراقب باش، انگشت های هیس ما را نشانه گرفته اند.
پ.ن: یکی از بچه های قدیمی رو چند روزه میبینم ، امروز برگشت گفت تو چرا اینقدر گرفته ای، ناراحتی ؟
بهش گفتم خوابم میاد
گفت یعنی همیشه خوابت میاد؟!؟
فقط لبخند زدم
ا.ر : گاهی ـ فقط گاهی ـ هوس میکنم کسی هم من رو دوست داشته باشه.
راه اهن ، ترمینال
اینجا انچنان بوی غربت میدهد
که حتی
تو هم غریبه میشوی
پ.ن: حتی حوصله گریه کردن هم ندارم ، این روزها
ـ هیچوقت از هیچی مطمئن نباش.
ـ مطمئنی؟
ـ اره !!!
پ.ن:با عشق زمان فراموش میشود و با زمان عشق ( نمیدونم جمله مال کیه)
پ.ن:جدیدا هیچکس تحویل نمیگیرد،رسما
جات خالی...
امشب دلم گرفت،ییهو.بدجور .

میدانم که میدانی سعی نکن پنهان کنی
پ.ن:دارم فراموش میکنم که فراموشکار خوبی نیستم،به یادم نیاور لطفا،هیچ چیز را.
ـ شنیدم شوهرتون چند سال پیش فوت کردن،خرج بچه ها رو از کجا میارین ؟
ـ کار می کنم،فروشندگی.
ـ چه خوب.چی میفروشین؟
ـ خودم رو.
ـ ....
پ.ن: در این سرای بی کسی ، کسی به در نمیزند
لابد دارند از اولین ملاقات شان حرف می زنند و یا از اولین شب شان.بدون شک دارند از یک اولین حرف میزنند
چون دارد به اخرینش نزدیک میشود.
از : ( میرا ) نوشته ی کریستوفر فرانک
پ.ن: چیزهایی که میشنوی و نصف چیزهایی رو که میبینی باور نکن
پ.ن: همچنان نفس میکشم
بیمارستان امدادی
بوی خون جاریست
دست.پا.سرنگ.
خون
دست برنمی دارد از سرم این حس مبهم
سرم را برمیگردانم
انگار معده ام تمام بو ها رو بلعیده بود
پ.ن:چشمانت با من میگویند که فردا روز دیگریست