نمي دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمي خواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت
ولي
بسيار مشتاقم از خاك گلويم سوتكي سازد
گلويم سوتكي باشد به دست كودكي گستاخ و بازيگوش
و او يك ريزو پي درپي دم گرم خودش رادر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را اشفته تر سازد
بدين سان بشكند دايم سكوت مرگبارم را.
(د. شریعتی)
تا رها مي شيم ميميريم
توي يك ديوارِ سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دو تا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگِ سياهه
سنگِ سرد و سختِ خارا
زده قفلِ بي صدايي
به لباي بسته ي ما
نمي تونيم كه بجنبيم
زير سنگيني ديوار
همه ي عشقِ من و تو
قصه هست قصه ي ديوار
.......
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
با همين تلخي گذشته
شب و روزاي من
راه دوري بينِ ما نيست
اما باز اينم زياده
تنها پيوندِ من و تو
دستِ مهربونِ باده
ما بايد اسير بمونيم
زنده هستيم تا اسيريم
واسه ما رهايي مرگه
تا رها مي شيم ميميريم