تبليغاتX
جزیره
فردا و ديروز با هم دست به يکي کردن ..ديروز با خاطراتش من را فريب داد فردا با وعده هايش مرا خواب کرد وقتي چشم گشودم امروز را از دست داده بودم

-------------------

مي دوني سيگار با اينکه مي دونه يه روزي زير پاهات له مي شه تا اخر باهات مي سوزه ؟؟؟؟
سيگارتم رفيق!!!!

-------------------

وقتی با 1 انگشت به طرفه کسی اشاره ميکنی و اون را مسخره ميکنی، خوب نگاه کنی سه‌تا انگشت ديگه به طرفه خودته

-------------------

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:8 توسط پریسا |

خصوصیات اقایون ( پسرها)

دوست ندارن جلو ویترین مغازه واستن که دوست دخترشون از چیزی خوششون بیا  و مجبور بشن بخرن

هر روزی که باهاشون اشنا شی به طور اتفاقی سه روز بعد تولدشونه

روز تولد دوست دخترشون یا مسافرتن یا ماموریت

هر وقت دیر می کنن به جون مادرشون تو ترافیک بودن

همشون دوست دختر ندارن چون یا مرده یا بهشون خیانت کرده

بوی عطر زنونه ی تو ماشینشون فقط به این خاطره که یه خانم مسن (!)رو از روی خیرخواهی ! سوار کردن

همیشه قلم و کاغذ تو جیبشون دارن

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 10:7 توسط پریسا |

كسي رو واسه دوستي انتخاب كن كه قلب بزرگي داشته باشه تا مجبور نشي اگه ميخواي تو قلبش جا بگيري خودتو كوچيك كني...
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:51 توسط پریسا |

                                              يادمان باشد از امروز خطاِِيِِي نکنِِيم
 
گرچه در خود بشکستِِيم صداِِيِِي نکنِِيم
 
ِِيادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند
 
طلب عشق ز هر بي سروپاِِيي نکنِِيم
+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:48 توسط پریسا |

گفتگو با خدا

 خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
 
خدا گفت:پس می خواهی با من گفتگو کنی ؟
 
گفتم:اگر وقت داشته باشید
 
خدا لبخند زد،
وقت من ابدی است.
چه سوالاتی در ذهن داری،که می خواهی از من بپرسی؟
 
چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
 
خدا پاسخ داد
این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند
عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران
کودکی را می خورند.
این که سلامت شان را صرف به دست آوردن پول می کنند
و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی می کنند.
این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان می شود.
آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی می کنند و نه در حال
این که چنان زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
 
خداوند دستهای مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
بعد پرسیدم...
به عنوان خالق انسان ها،می خواهید آنها چه درس هایی از زندگی را یاد بگیرند؟
 
 
خدا با لبخند پاسخ داد،
یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد
اما می توان محبوب دیگران شد
یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد،بلکه کسی است که
 نیاز کمتری دارد
یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم
ایجاد کنیم
 
ولی سالها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد
با بخشیدن،بخشش یاد بگیرند.
یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقاً دوست دارند
اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
یاد بگیرند که می شود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت
ببینند.
یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند
بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
***
 
و یاد بگیرند که من این جا هستم

 

+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 9:36 توسط پریسا |