تبليغاتX
جزیره
چرا غمها نمی دانند که من غمگینترین غگین دنیایم

                                              بیا ای دوست با من باش که من تنهاترین تنهای دنیایم

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 15:21 توسط پریسا |


در آن شهری که مردانش عصا از کور میدزدند من خوش دل محبت جستجو کردم
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 14:19 توسط پریسا |

 توصیه میکنم حتما بخونید: 

 

يه شب اومدي ساده و آروم . نشستيم با هم حرف زديم . از خودمون گفتيم از مشکلاتمون از دلتنگيهامون از تنهاييهامون .
به زبون نياورديم ولي قرارمون اين شد که هميشه در ياد هم باشيم ؛
به زبون نياورديم ولي به هم قول داديم براي هم پشت محکمي باشيم
به زبون نياورديم ولي عهد کرديم که با هم مثل يه آينه باشيم اينقدر صاف که بشه زشتي ها و زيباييهامونو توي دل هم ببينيم .
به زبون نياورديم ولي قسم خورديم که از هم جز به هم پناه نبريم
به زبون نياورديم ولي تصميم گرفتيم با هم کامل بشيم
به زبون نياورديم ولي خواستيم به همديگه آرامش هديه کنيم
به زبون نياورديم ولي از خدا خواستيم توي اين دوستي به ما کمک کنه
به زبون نياورديم ولي با نگاه همه چيزهارو به هم گفتيم .
تا اينکه يه شب اومدي به زبون آوردي که بايد برم ؛ به زبون آوردم که چرا ؟
به زبون آوردي که بايد بدون من زندگي کني ؛ به زبون آوردم سخته
به زبون آوردي که قرارمون اين بود که در ياد هم باشيم ؛ به زبون آوردم که مگه ميشه به يادت نبود
به زبون آوردي که قول دادي محکم باشي ؛ به زبون آوردم که بدون تکيه گاه نميشه محکم بود
به زبون آوردي که ديگه نميشه . ديگه وقتشه از هم دور بشيم ؛ به زبون آوردم که هيچ وقت يادت از من دور نميشه
به زبون آوردي که موافقي که همه چيز تموم شه ؛ به زبون آوردم که اگه تو ميخواي من چيکاره ام
به زبون آوردي بعد از من چيکار ميکني ؛ به زبون آوردم که زندگي ميکنم با همه چيزهاي خوبي که برام گذاشتي
نگات کردم ، نگام کردي
سکوت کردم ؛ سکوت کردي
لبخند زدم ؛ لبخند زدي
گفتي پس برم ؟
هيچي نگفتم
گفتي حرفي نداري ؛ نميخواي چيزي بگي . حرف آخر ؟
گفتم دوست دارم .
گفتم تو چي حرفي نداري ؟
هيچي نگفتي
گفتم دوستم داري ؟
گفتي نه .
لحظه آخر بود . هردو ساکت . هردو مات و هردو در انتظار ...
با نگاهم پرسيدم : همين ؟
و تو زير لب زمزمه کردي اين رسم روزگاره .
هردو يک نفس عميق کشيديم تا بگيم ميتونيم . تا بگيم محکميم
دستامون ؛نگاهمون و راهمون از هم جدا شد و خلاف جهت هم قدم برداشتيم
نگاهم برگشت تا کاسه چشمم آب بريزه پشت پات و نميدونستم که چشماي تو هم خيس خيس شده بودند وقتي که تو هم همون دم برگشتي تا رفتن منو به باور بشيني
و تازه فهميديم ما با هم و براي هم گريه کرده بوديم

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:37 توسط پریسا |

پسرها:

۱- با ماشين ميرن به بانک، پارک ميکنن، ميرن دم دستگاه عابر بانک.
۲- کارت رو داخل دستگاه ميذارن.
۳- کد رمز رو ميزنن، مبلغ درخواستي رو وارد ميکنن.
۴- پول و کارت رو ميگيرن و ميرن.

دخترها:

۱- با ماشين ميرن دم بانک.
۲- در آينه آرايششون رو چک ميکنن.
۳- به خودشون عطر ميزنن.
۴- احتمالاً موهاشون رو هم چک ميکنن.
۵- در پارک کردن ماشين مشکل پيدا ميکنن.
۶- در پارک کردن ماشين خيلي مشکل پيدا ميکنن.
۷- بلاخره ماشين رو پارک ميکنن.
۸- توي کيفشون دنبال کارتشون ميگردن.
۹- کارت رو داخل دستگاه ميذارن، کارت توسط ماشين پذيرفته نميشه.
۱۰- کارت تلفن رو ميندازن توي کيفشون.
۱۱- دنبال کارت عابربانکشون ميگردن.
۱۲- کارت رو وارد دستگاه ميکنن.
۱۳- توي کيفشون دنبال تيکه کاغذي که کد رمز رو روش ياداشت کردن ميگردن.
۱۴- کد رمز رو وارد ميکنن.
۱۵- ۲دقيقه قسمت راهنماي دستگاه رو ميخونن
۱۶- کنسل ميکنن.
۱۷- دوباره کد رمز رو ميزنن.
۱۸- کنسل ميکنن.
۱۹- دوست پسرشون رو صدا ميزنن که کد صحيح رو براشون وارد کنه.
۲۰- مبلغ درخواستي رو ميزنن.
۲۱- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۲- مبلغ بيشتري رو درخواست ميکنن.
۲۳- دستگاه ارور (خطا) ميده.
۲۴- بيشترين مبلغ ممکن در خواست ميکنن.
۲۵- انگشتاشون رو براي شانس رو هم ميذارن.
۲۶- پول رو ميگيرن.
۲۷- برميگردن به ماشين.
۲۸- آرايششون رو توي آينه عقب چک ميکنن.
۲۹- توي کيفشون دنبال سويچ ماشين ميگردن.
۳۰- استارت ميزنن.
۳۱- پنجاه متر ميرن جلو.
۳۲- ماشين رو نگه ميدارن.
۳۳- دوباره برميگردن جلوي بانک.
۳۴- از ماشين پياده ميشن.
۳۵- کارتشون رو از دستگاه عابر بانک بر ميدارن. (حواس نمي‌ذار براي آدم)
۳۶- سوار ماشين ميشن.
۳۷- کارت رو پرت ميکنن روي صندلي کنار راننده.
۳۸- آرايششون رو توي آينه چک ميکنن.
۳۹- احتمالاً يه نگاهي هم به موهاشون ميندازن.
۴۰- مندازن توي خيابون اشتباه.
۴۱- برميگردن.
۴۲- ميندازن توي خيابون درست.
۴۳- پنج کيلومتر ميرن جلو.
۴۴- ترمز دستي رو آزاد ميکنن )ميگم چرا انقدر يواش ميره)

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین 1385ساعت 0:21 توسط پریسا |

 
دلم را خوب رنجاندي و رفتي                                     

دو چشمم خوب باراندي و رفتي

نبيني رنج غربت نازنينم

دلم را خوب سوزاندي و رفتي!!
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 20:1 توسط پریسا |


در غروب تنها و بي كسي نا اميد مي روم به شهر غصه هايم . شهري كه هيچ كس نباشد . حتي يك پرنده


كسي نباشد كه قصه عشقم را بخواند و به حالم گريه كند .


تنها و بي كس غصه هايم را در دلم نگه مي دارم تا شايد آشنايي برسد


و بگويم از درد جدايي ، درد بي وفايي ، كه بنگاري من هميشه تنها بودم ، تنها هستم و تنها مي روم


به شهري كه تنها باشم تا شايد در سرزمين عشق با دلي پر از غصه بميرم . نازنينم

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:58 توسط پریسا |

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:57 توسط پریسا |



عشق يعني لحظه ي التهاب

عشق يعني لحظه ي نابِ ناب

عشق يعني همچو من شيدا شدن

عشق يعني قطره و دريا شدن

عشق يعني ديده بر درب دوختن

عشق يعني در فراغش سوختن

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:11 توسط پریسا |

این هم شعر یکی از زیباترین اهنگها:

دیوار سنگی :گوگوش

 

 


توي يك ديوار سنگي
دو تا پنجره اسيرن
دوتا خسته دو تا تنها
يكيشون تو يكيشون من
ديوار از سنگ سياهه
سنگ سخت و سرد خارا
زده قفل بي صدايي
به لباي بسته ما
نمي تو نيم كه بجنبيم
زير سنگيني ديوار
قصه عشق من و تو
قصه است قصه تكرار
هميشه فاصله بوده
بين دستاي من و تو
به همين سختي گذشته
شب و روزاي من و تو

كاشكي اين ديوار خراب شه
من و تو باهم بميريم
تو يك دنياي ديگه
دستايه همو بگيريم
شايد اونجا توي دلها
درد بيزاري نباشه
ميون پنجره ها شون
ديگه ديواري نباشه

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 19:8 توسط پریسا |

::THE THINGS I DIDN'T SAY::
وقتي كه چمدونـت رو بستـــي كه بري، مـن نگفتم: اين كار رو نكن!! من نگفتــم: برگرد پيــش من عزيـــــزم، بيا و يـــــــك بار ديــگه من رو امتـحان كـــــــن. وقتــــي پرسيـــد: دوستـــش دارم يا نـــه؟ من فقــــط به اون نگاه كردم!! اون رفـــــت و الان توي گوشـــــم مي پيـــــــچه "اون چيزهايي رو كه نگفتم" من نگفتـم: منــو ببخـش چـون نصف اشـتباها مال من بود. من نگــفتــــــم "مـا دوبـاره سـعي ميكنيــم" چون چيزهايي كه ما مي خوايم عشـــق، وفاداري و زمان هست. من گفتـــم: "ايـن راهيــــه كه تو ميخـــواي مــن جلـوتـــو نمــي گـيــــــرم". اون رفت و من الان مي شنــوم،همـــــه "اون چـيـزهايي كـه نگفـتم". من نگفتم پالتوت رو بگـذار كنار، الان يه قهـــوه درست ميكنم و با هــــــم صحبـت ميكنيــم، مـن نگفتــم راهي كه ميخـواي بري طــولانيه، تو هـم تنهايي و جاده بي انتها. من گفتم: خداحافـــظ شانس به همرات، به سلامت، و اون منـو ترك كرد .اون منـــو تـرك كـرد تا زندگي كنم با هـمــه "اون چيزهايـي كـه نگفـتـم". من اونو تو آغوشـــــم نگـرفتم و اشــك هاش رو نبوســـيدم،من نگفتم زندگيم بي معني ميشه اگه تو در كنارم نباشـــــي، من فكر كـــردم به كارهايــــــي كه ميشــه كرد، وقــتــي كــه آزاد باشـــم. ولـي امـروز كاري كه مي كنم شنيدن همه "اون چيـزهاييه كـه نگفـتـم".
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 18:33 توسط پریسا |

این هم یه شعر قشنگ از سیلور استاین:


forgotten language

روزي من زبان گل ها را مي دانستم
روزي هر آنچه را که کرم ابريشم مي گفت مي فهميدم
روزي من پنهاني به پر حرفي سارها مي خنديدم
و در بستر خود
به گفتگو با پروانه ها مي نشستم .
روزي من همه ي پرسش هاي زنجره ها را مي شنيدم
و پاسخ مي گفتم
با هر دانه برفي که به زمين مي افتاد و هنگام مردن مي گريست
من هم مي گريستم
روزي من زبان گل ها را مي دانستم ...
چگونه بود آن زبان ؟
چگونه بود ؟

 

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 18:30 توسط پریسا |

معرفت در گرانیست به هر کس ندهندش

                                                               پر طاووس قشنگ است به کرکس ندهندش

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:54 توسط پریسا |

چرا رو نقاشیا بیخودی سایه میزنی

این همه حرف خوب داریم حرف گلایه میزنی

 

 اگه منو دوست نداری راحت اینو بهم بگو

چرا با حرفات و نگات بهم کنایه می زنی

                                                                                مریم حیدر زاده

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1385ساعت 10:31 توسط پریسا |


چنان دل کندم ازدنيا که شکلم شکل تنهايي است
ببين مرگ مرا در خويش که مرگ من تماشائيست
مرا در اوج ميخواهي تماشا کن تماشا کن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا کن
در اين دنيا که حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند
تو هم بگذر ازين تنها

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1385ساعت 23:43 توسط پریسا |