تبليغاتX
جزیره



آدمها که حالت را میپرسند فقط سرت را تکان بده و  زیر لب بگو خوبم ، حتی اگر از شدت بغض نفست بند آمده . باور کن  بهترین جواب همینه.




 

+ نوشته شده در شنبه هشتم آبان 1389ساعت 21:44 توسط پریسا |



هیچوقت هیچوقت هیچوقت وقتی کسی بهتون میگه ؛ (( دلم واست تنگ شده )) مسخرش نکنید .

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم شهریور 1389ساعت 23:19 توسط پریسا |

هی فلانی !


وقتی بعد 4 سال همدیگر رو میبیینیم حال آدمای 4 سال پیش و نپرس ... آدما عوض میشن ... رابطه ها تغییر

میکنن ... آدما میرن ... آدما عوضی میشن ...آدما دووور میشن ... آدما کلاً موجودات عجییبی هستن !

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم شهریور 1389ساعت 4:41 توسط پریسا |

 


_  کجایی ؟


_  زیر سوال .

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم خرداد 1389ساعت 21:15 توسط پریسا |



تمام حقیقت را میشود به او گفت .





+ نوشته شده در جمعه سی و یکم اردیبهشت 1389ساعت 17:9 توسط پریسا |

 

واسه کسی که عاشق آسانسور و غاره و از هر دری که باز بمونه متنفره ؛ زندگی زیادی وسیعه ، قبر کفایت میکنه !

+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 23:59 توسط پریسا |



_ آدم  به امید زنده است  .

_ خفه شو !



 

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 17:9 توسط پریسا |



بعضی ها نمیدونن چی میخوان ولی حداقل میدونن چی رو نمیخوان ؛ یه آدمایی هستن که نه میدونن چی میخوان و نه میدونن چی رو نمیخوان ! اینا خیلی ترحم انگیزن .

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم بهمن 1388ساعت 13:38 توسط پریسا |


خیلی خوب است

که صبح

تنهای تنها بیدار شوی

و مجبور نباشی به کسانی بگویی

دوستشان داری

وقتی که دیگر

دوستشان نداری .


                                                                             ریچارد براتیگان

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388ساعت 23:47 توسط پریسا




در این دنیا تنهایی یک اصل نهادینه شده  است  . . .

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم دی 1388ساعت 0:6 توسط پریسا |


انگار که نیستم ! مثه یه چیز نامرئی . . .

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 21:32 توسط پریسا


یهو میبینی کسی رو که تا دیروز اینهمه دوس داشتی دیگه دوس نداری !  بعد نگران میشی ....  که یعنی چی ؟ چی عوض شده ؟ چی داره عوض میشه ؟ ولی هیچوقت نمیفهمی !!!!

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 23:32 توسط پریسا


_ چرا این کار و کردم ؟


+ هزارتا جواب برای این سوال دارم که هَمشون غلطه !


از فیلم ( trainspotting )   ، دنی بویل

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 10:38 توسط پریسا |


آدمی که نشه با چیزای کوچیک خوشحالش کرد آدم نیست که !

+ نوشته شده در جمعه یکم آبان 1388ساعت 23:46 توسط پریسا |


 

از افتخاراتش که میگفت مُدام روی ۵ ماه زندان تاکید میکرد !

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 19:6 توسط پریسا |


کسی نیست ؛ بیا زندگی را بدزدیم

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم . . .

                                                        سهراب


پ.ن : رفیق روزهای خوب ، رفیق خوبِ روزها  !

+ نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 23:20 توسط پریسا |



اینایی که فک میکنن هرکی بوف کور رو بخونه حتماً باید به پوچی برسه و  ترجیحاً یه خودکشی ناموفق هم داشته باشه !

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 15:38 توسط پریسا |


_ چجور آدمی هست ؟


_ آدم خسته ایه  !



+ خیلی کلیشه ایه ولی خداییش بچه که بودیم چقدر خووب بوود همه چی !

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 22:50 توسط پریسا |


_ همه همین و میگن !

 

+ امّا همه عادت ندارن موفق بشن .



رو اعصاب ؛ کارشناسی ؟

+ نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت 14:51 توسط پریسا |

اینجا اون جایی نیست که من باید شروع میکردم . . .  لعنتی !
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 0:2 توسط پریسا



این اوج نامردیه که هیچوقت کسی نیست جواب  بده  "  چی شد که اینجوری شد ؟ " 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 20:5 توسط پریسا |

 

 

« من و تو »

 

اين واو لعنتي انگار هميشه اينجا هست

نباشد هم ميشود ( ما )

نه ( من ) ي  ميماند

نه تو ؛

جايي كنار هم نداريم .

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 4:44 توسط پریسا |

کودکی سه ساله میمیرد ، پیرمردی صد سالگی اش را جشن میگیرد ؛ انگار خدا شمردن بلد نیست !

پ.ن : یک آدم خیرّ بیاید شریک مالی شود با ما ؛ نصف نصف ، این سریال (( prison break )) را بخریم تا تابستان تمام نشده .

+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 16:1 توسط پریسا |

 

مشکل آنهایی که به هرچه میگویند اعتقاد دارند این است که فکر میکنند همه همین طور هستند !

 

                                                                                            بادبادک باز . خالد حسینی  

+ نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 23:33 توسط پریسا |

 

تنهایی خووب است ،خیلی خووب ؛ امّا گاهی آنقدر تو را به فلاکت می اندازد که از اعماق  وجود معنای احتیاج را میفهمی !

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 14:37 توسط پریسا

 

امید چیز ترسناکیه !

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 0:54 توسط پریسا

 

از آن وقتهاییست که حس میکنی یک نفر باید گلویت را با یک جسم نوک تیز بشکافد تا بتوانی نفس بکشی ... که انگار چیزی ... جایی ... منتظر است تا درد را حس کنی ...

 

پ.ن : این ناله نیست . اعلام وضعیت هم نیست . هیچی نیست !

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 15:10 توسط پریسا

 

به خودم میگویم : (( باور میکنی، باور میکنی که اشتباهی در کار نبوده است ، که این تقدیر است ؟))

خودم بهم میگوید : (( که وقتی تغییرش می دهی همان تغییر هم تقدیر است . ))

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 0:22 توسط پریسا |

 

همه چیز از  دور  قشنگه ...

 

خدایا شکر ! واسه همه تنهایی هایی که دارمشون و رفقایی که ندارمشون .

+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 1:6 توسط پریسا |

 

 

...

و مرد افتاده بود.

یکی آواز داد: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

دو تن آواز دادند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

ده ها تن و صدها تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

هزاران تن خروش برآوردند: دلاور برخیز!
و مرد همچنان افتاده بود.

تمامی آن سرزمینیان گرد آمده اشک ریزان خروش براوردند: دلاور برخیز!

و مرد به پای خاست.
نخستین کس را بوسه ای داد
و گام در راه نهاد.

گابریل گارسیا مارکز

 

پ.ن:   این روزهای ایران

مقاله ای از مسعود بهنود

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 18:39 توسط پریسا